با فاميل‌ دور هم‌ نشسته‌ايم‌...

با فاميل‌ دور هم‌ نشسته‌ايم‌. پسر جوان‌ در جمع‌ نشسته‌ اما با ما نيست‌. يا با تلفن‌ همراهش‌ حرف‌مي‌زند يا مرتب‌ پيام‌ كوتاه‌ مي‌فرستد. گاهي‌ تبسم‌ مي‌كند، گاهي‌ اخم‌. حركات‌ صورتش‌ مملو از هيجانات‌مختلف‌ است‌ و سريع‌تر از هر ماشين‌ نويسي‌، پيام‌ها را تايپ‌ مي‌كند، بي‌آنكه‌ حتي‌ به‌ صفحه‌ كليدموبايلش‌ نگاه‌ كند.
    چند ثانيه‌ يك‌ بار صداي‌ دريافت‌ پيامك‌ او موزيك‌ متن‌ مجلس‌ ما شده‌. بزرگ‌ترها مشغول‌ مهيا كردن‌سفره‌ شامند و با هم‌ حرف‌ مي‌زنند. كنجكاوانه‌ از او مي‌پرسم‌:
    ـ كيه‌؟ قضيه‌ جديه‌؟
    مي‌گويد: «نه‌ بابا، بي‌خيال‌، سركاريه‌!» الكي‌ دارم‌ قربون‌ صدقه‌شون‌ مي‌رم‌، باورشون‌ شده‌!
    و بلند بلند مي‌خندد.
    مي‌گويم‌: چرا جمع‌ مي‌بندي‌؟ مگه‌ چند نفرن‌؟
    مي‌گويد: «حدودا 6 ـ 5 نفري‌ مي‌شن‌. البته‌ به‌ جز سه‌ نفري‌ كه‌ همين‌ امروز ديليتشون‌ كردم‌!»
    مي‌پرسم‌: چطور مي‌توني‌ با احساسات‌ اونا بازي‌ كني‌؟
    مي‌گويد: «اي‌ بابا، خودشون‌ ساده‌ و زود باورن‌، من‌ چي‌ كار كنم‌؟!»
    او در حين‌ حرف‌ زدن‌ با من‌ حداقل‌ ده‌ پيامك‌ دريافت‌ كرده‌. هم‌ جواب‌ سؤال‌هاي‌ مرا مي‌دهد و هم‌پيام‌ مي‌فرستد. پيام‌هاي‌ عاطفي‌ به‌ قول‌ خودش‌ سركاري‌!
    چشم‌هايم‌ روي‌ گل‌هاي‌ قالي‌ خيره‌ مي‌ماند. ياد گلرخ‌ و ابراهيم‌ اديب‌ در سريال‌ شهريار مي‌افتم‌ و سرم‌را به‌ نشان‌ تأسف‌ تكان‌ مي‌دهم‌.

  • ساده‌ مثل‌ گلبرگ‌هاي‌ ياس‌
  • گداي‌ صداي‌ بم‌ تو هستيم‌ پدر، پولت‌ را مي‌خواهيم‌ چكار!
  • دل‌ هيچ‌ كس‌ برايم‌ تنگ‌ نخواهد شد
  • حكايت‌ تلخ‌ يك‌ زندگي‌
  • روی ادامه مطلب کلیک کنید...


    ادامه مطلب

     

    نوشته شده توسط حمید در دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت 3:27 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت